...باران رویای پاییز...
خصوصی
. . . چشماش خیس بود . . . مثله بارون اشک می ریخت . . . تا حالا ندیده بودم این طوری گریه کنه . . . . . . علت گریه اش رو نمی دونستم . . . ! با هر قطره اشکی که از روی گونه هاش سر می خورد ، دلم از جا کنده می شد . . . اشکاش منو وادار به گریه کردن می کرد ، ولی جلوی خودمو می گرفتم که مبادا یه موقع بغضم بترکه . . . همه آشنا شده بودند و من یکی غریب . . . همه علت خیسی چشماش رو می دونستند ولی من . . . گریه کردنش یه دلیل مبهم داشت . . . یه دلیل که منو یاد شبای سرد تنهاییم می انداخت ُ شبایی که تا صبح بیدار بودم و واسه باور حقیقت ها با خودم کلنجار می رفتم . . . ولی کاش علت خیسی چشماش حقیقت نداشته باشه . . . ![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



