تبليغاتX
...باران رویای پاییز...

...باران رویای پاییز...

خصوصی

سبز باشید...

انتخاب سبز...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

آرزو دوستت دارم گلم بخون ...

dust
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

. چشماش خیس بود . . .

. . . چشماش خیس بود . . .

مثله بارون اشک می ریخت . . .

تا حالا ندیده بودم این طوری گریه کنه . . .

          . . .  علت گریه اش رو نمی دونستم . . . !

با هر قطره اشکی که از روی گونه هاش سر می خورد ، دلم از جا کنده می شد . . .

اشکاش منو وادار به گریه کردن می کرد ،

   ولی جلوی خودمو می گرفتم که مبادا یه موقع بغضم بترکه . . .

   همه آشنا شده بودند و من یکی غریب . . .

همه علت خیسی چشماش رو می دونستند ولی من . . .

گریه کردنش یه دلیل مبهم داشت . . .

    یه دلیل که منو یاد شبای سرد تنهاییم می انداخت ُ                                    

  شبایی که تا صبح بیدار بودم و واسه باور حقیقت ها با خودم کلنجار می رفتم . . .

ولی کاش علت خیسی چشماش  حقیقت نداشته باشه . . .

               . . . کاش اون شبا هیچ وقت تکرار نشند . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

منم تنهام....

مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: با تمام وجود دوستت دارم.

 

ندانسته عاشق شدم،دانسته گريه کردم ودانسته درون خود شکستم. نگاهم سراسر اشتياق بود، نگاهم حاکي از تپيدن قلبم بود، نگاهم لبا لب،نياز بود، نگاهم شِکوه از تنهايي بود، نگاهش........... نگاهش خنده بود، نگاهش شيطنت بود، نگاهش بي مهري بود، نگاهش شکستن قلبم بود، نگاهش ردِ نگاهم بود.

 

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم... كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم... كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي..........................................؟؟؟؟؟؟

 

اگه یه روز چشمات پر ِاشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی ،صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن، قول می دَم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صدام کن چون قلبم تنهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

باران...اشک من

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

قلب شکسته...

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري
هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

داستان عشق2

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی، پسر کوچکی با عجله، لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه، شیرجه رفت.
مادرش از پنجره به او نگاه می‌کرد و از شادی کودک خود لذت می‌برد.
مادر، ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی فرزندش، شنا می‌کند.
وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریاد، پسرش را صدا زد.
پسر، سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش، پاهای کودک را گرفت تا زیر آب، بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله، بازوی پسرش را گرفت.
تمساح، پسر را با قدرت می‌کشید؛ ولی
عشق مادر به کودکش، آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید؛
به‌طرف آنان دوید و با چنگک، محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر، بهبودی مناسب یافت.
پاهایش با آرواره‌های تمساح، سوراخ‌سوراخ شده بود
و روی بازوهایش، جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود!
خبرنگاری که با کودک، مصاحبه می‌کرد، از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد!
پسر، شلوارش را کنار زد و با ”ناراحتی“، زخم‌ها را نشان داد؛
سپس با ”غرور“، بازوهایش را نشان داد و گفت: ”این زخم‌ها را دوست دارم؛
این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

داستان عشق1

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا كه هميشه با او بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

ولنتاین1

سلام

امیدوارم که همگیتان خوب باشید!

در مورد ولنتاین! 

روز ولنتاین شاید روزی ولنتاین شد که رومی ها در 15 فوریه هر سال جشن "لوپرکالیا" “Lupercalia” را برگزار میکردند.

آنها عقیده داشتند الهه لوپرکالیا، گله های چوپانان را از شر گرگان گرسنه حفظ میکند. در مراسمی که برای بزرگداشت این الهه برگزار می کردند، دختران رومی نام خود را روی برگه ای می نوشتند و در جعبه مخصوص می انداختند، پسران از داخل جعبه، اسمی بیرون می کشیدند و برای یکسال با آن دختر دوست می ماندند. این دوستی معمولا به ازدواج منجر می شد.

پس از رواج مسیحیت، این آیین خرافاتی به مراسم روز "سنت ولنتاین" تغییر نام داد، اما همچنان قرعه کشی اسم ادامه داشت.

در تاریخ، هفت مرد با نام سنت ولنتاین وجود دارند.یکی از آنها، قدیسی است که در قرن سوم میلادی و زمان پادشاهی کلادیوس دوم زندگی می کرده است. وقتی کلادیوس تصمیم گرفت سپاهی عظیم تشکیل دهد، عده ای از مردان ترجیح دادند در کنار خانواده خود باشند و از دعوت کلادیوس برای پیوستن به سپاه استقبال نکردند. این موضوع کلادیوس را به خشم آورد به نحوی که ازدواج را ممنوع کرد و با باطل اعلام کردن نامزدی ها، قصد داشت دلبستگی مردان به خانواده هایشان را کم کند. سنت ولنتاین، اما، با این اقدام مخالف بود و آن را غیر منصفانه می دانست، به همین دلیل مخفیانه، دختران و پسران را به عقد هم در می آورد. کلادیوس هتگامی که از این موضوع با خبر شد، دستور قتل ولنتاین را صادر کرد. به این ترتیب سنت ولنتاین روز 14فوریه اعدام شد و دوست دارانش جسدش را در باغ کلیسایی در شهر رم به خاک سپردند.

 در روایتی دیگر سنت ولنتاین که به خاطر کمک به مسیحیان، به زندان افتاده بود، در آنجا، عاشق دختر زندانبان میشود. کلادیوس دستور اعدام او را در 14 فوریه سال 269 میلادی صادر می کند. سنت ولنتاین، پیش از اعدام شدن، نامه ای عاشقانه برای دختر زندانبان می نویسد، با این امضا : از طرف ولنتاین تو.

به گواهی کتاب تاریخ تمدن( اثر ویل آریل دورانت)، سنت ولنتاین حامی عشاق بوده است، بطوریکه در سال 496، گلاسیوس، پاپ اعظم، 14 فوریه یعنی روز اعدام شدن سنت ولنتاین را روز عشاق تعیین کرد و نام آن را ولنتاین گذاشت روزی که پیغام های عاشقان رد وبدل میشود.

در اروپا 14 فوریه را روز جفت گیری پرندگان می دانند. در انگلستان تعدادی از کودکان با پوشیدن لباس بزرگ تر ها از خانه ای به خانه می رفتند و شعری در ستایش سنت ولنتاین می خواندند.

در ولز مرسوم ترین هدیه روز ولنتاین، قاشق هایی با نقش قلب، قفل، و کلید بود. هدیه ای با این معنی: تو قلب مرا گشوده ای.

در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روی بازوی لباسشان می نوشتندتا به همه بگویند: از حس من آگاه شوید! در بعضی دیگر از کشور های اروپایی، دختران جوان لباسهایی را که در روز ولنتاین از پسران هدیه گرفته بودند، نگاه می داشتند که این به معنی پاسخ مثبت به در خواست ازدواج بود.

داستان هایی هم درباره این روز وجود دارد. اینکه اگر سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج میکند و اگر گنجشک عبورکند، همسرش مرد فقیری میشود و اگر آن پرنده سهره طلایی باشد، آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد

( جالبه این همه در مورد ولنتاین می دونن ولی عشق من حتی یه جوابم به من نمی ده باشه . عشق من  باشه روزش میرسه

من هنوزم منتظرم ...)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

ولنتاین1

جاده هاي بي كسي رو طي مي كردم آروم آروم ...

چقدر تنها بودم ...

با تنهايي بودم و آرزو برايم معنايي نداشت ...

روز و شب برايم تفاوتي نداشت و گذر عمر مرا با خود مي برد ...

هيچ كس نبود تا اين گونه عاشقانه برايش درد و دل كنم ...

هيچ كس نبود تا اين گونه زندگي را برايم معنا كند ...

هيچ كس نبود تا اين گونه عاشق و سرگردانم كند ...

هيچ كس نبود تا تنهاييم را برايش زمزمه كنم ...

تا اين كه تو آمدي !!!

آمدي و مرا از جاده هاي بي كسي و تنهايي رهايي دادي ...

حال روزها را از پي هم يكي يكي مي شمارم تا دوباره ببينمت ...

تا دوباره ديدنت رنگي باشد بر اين روزگار بي رنگم !!!

حال گذر عمر برايم شيرين است ...

چرا كه يا در كنار تو ام يا به ياد تو !

حال تو هستي تا به درد دلم گوش كني ...

تو هستي ...

تو هستي كه اين گونه زندگي برايم زيبا شده ...

جانان من ، مهربان من ،  تو هستي كه اين گونه عاشق و سرگردان شده ام ...

تو هستي تا آرام آرام در گوشت زمزمه كنم تنهاييم را !!!

فقط يك كلام ديگر ؛

هستي كه هستم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

قلب منه یادته دست توست؟

بیا قلبم مال تو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

I and U

I and U

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

فکر چشمای تو

      1. از جدا شدن نوشتی رو تن خسته ی هر برگ

        گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

        به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

        تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار

        بنویس مهلت موندن یه نفس بود

        سهم من از همه دنیا یه قفس بود
        بنویس ...که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

        سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردن


        من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

        فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

        شب عاشقونه ی من چه حروم شد

        مهلت بودن با تو که تموم شد

        ندونستم باید از تو میگذشتم

        وقتی از غربت چشمات می نوشتم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

هنوزم یادمه...

هنوزم مونده به يادم خاطرات عاشقانت

هنوزم مي پيچه اينجا بازم اون صداي خندت

هنوزم ابراي اين شهر واسه دوري تون مي بارن

هنوزم گلاي باغچه از غم عشقت مي نالن

هنوزم اينجا تو كوچه مونده اون نور نگاتون

هنوزم مونده تو اين شهر حس و حال اون روزاتون

هنوزم تنگ ميشه اينجا اين دلم واسه نبودت

هنوزم شب مي شه روزا واسه عشق بي زبونت

هنوزم هواي ساحل بهترينه واسه حالم

هنوزم موجاي دريا مي برن منو به ماتم

هنوزم عشقاي رنگي نتونستن كه بمونن

هنوزم خواب و خيالا واسه من يه همزبونن


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

عشق, من

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته که به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیفه تو که کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه بنده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسی

قشنگی قصه ی ماست که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

آرزوجان

       اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

گفتم

                گفتم شاید نبینمت          ***           از خاطرت دورم کنه

                 دیدم ندیدنت فقط           ***           میتونه که کورم کنه

                 گفتم صداتو نشنوم         ***            شاید که از یادم بری

            دیدم تو گوشام جز صدات     ***           نیستش صدای دیگری

                     **   ندیدنو  نشنیدنت   عشقت  رو  از دلم  نبرد **

               ***فقط  دونستم    بی  تو  دل  پرپر  شدو  گم شدو  مرد ***                  

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

دفتر لبخندهایم را

دفتر لبخندهایم را

                     در مسیر پاییز

  ورق می زنم

          هجوم باد و توفان

                                 حتمی است

                  سروده هایم را

               خزان به باران می سپارد

    می شود؟

                  دخترکوچه های یاس و لبخند

         سر انگشتان  نگاه کودکانشان را

                  به دلنوشته های دفترم آشنا کنند

                                                          مر آرزوییست پنهان...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

تو می دانستی

تو می دانستی

   صدقه ی چشمان ترا

       باران چشمان من می داد.

 گونه هایم شورترین

     دریاچه ی جهان شدند

   برای خار ماهی چشمانت.

.......

فاتحه می خواهم

فاتحه ای از جنس ماندن

در شهر گورستانی  دیده ام 

تنها یک روز است 

نامش را می دانم

تو هم می دانی

پنج شنبه...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

ای خدا

                                   
رو به قبلم نکنین
من هنوز منتظرم
که بیاد از در ببینم
روی ماه اون گلم

دو تا یادگاریاشو
آره واسم بیارین
یکیشو رو سینمو
یکیش رو لبهام بزارین

ای خدا مونده دل
نزار بی کس بمیرم
ای خدا صبر بکن
عشقمو بازم ببینم

مگه تو نگفتی
عاشقا برات عزیزترن
پس بگو فرشته ی مرگم
نیاد دورو برم

دردت به جونم کجایی
نامهربونم کجایی
شاید که منتظر نشستی
روزی سر مزار بیایی

 حالا که من نیمه جونم
محتاجم به تو هم زبونم
فردا سر قبرم بیایی
نمونده جز استخونم

واسه ی اولین بار
با تو قهرم
با  تو قهــــــــــــــــرم
نیایی سر قبرم

واست ارزش نداشتم
باز قلبمو شکستی
میدونم حالا پیش
غریبه ها نشستی

دیگه نمیاد اون بی وفا
آه ای خدا آه ای خدا
زجر و ذجه دیگه بسه
روحم ز جسمم کن جدا
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

ابر بهاری...

وقتی دل آسمون میگیره ، هنگامی که ابرها کبود رنگ می شوند ،

دل ابرها پر از باریدن میشه ...

ابرها شروع می کنن به بارش و ریختن قطره های پاک بر زمین

اون لحظه است که منم می گریم و آرزو می کنم در این هوای پر از احساس کنارم باشی صدات و بشنوم ، چشمانم نگاهت رو ببینه ، دستانم دست های مهربانت رو بگیره ...

باشی تا با هم نظاره گر ریزش بارون از عرش خدا به فرش خدا باشیم

پیشم باشی تا از غرش آسمون نترسم ، باشی تا من با دل پر از کینه آسمون تنها نباشم ...!!! دل مهربون و همیشه پاک تو کنارم باشه ...

می خوام اون لحظه باشی تا از احساسم زیر بارون برات بگم ... بگم بارون و هوای ابری و با همه زیباییش با تو دوست دارم

این هوای بارانی و ابرهای پرپر شده و زیبا ، با بغضی که از نبودن تو در دل دارم تبدیل شده به یک هوای پر از دلتنگی برای تو ... تویی که برایم عزیزترینی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

عاشق

اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي

بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار

 معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

تولدتت مبارك...

تولدتت مبارك
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

آرزوی خوبم.....

چه قدر با اين حرفات دل سادمو خوش كردم؟!!!!

 

نميدونم نفرين كي منو گرفت؟من كه با كسي كاري نداشتم

 

ديگه چي بگم/هيچ چي نگم قشنگتره/حرفام توو سينه بمونه بهتره/ ميخوام بهت بگم

 

 دوستت دارم/گرچه ميدونم واست بي اثره/شب من پر شده از خاطره/مثل خنده ي

 

تو پشت پنجره/دلمو شكستي و رفتي عزيز/ديگه هيچ كس دلمو نمي خره/جرم من

 

چي بود كه امروز بي گناهه پر گناهم؟/من كه عشقمو عزيزم/ هر جا تو خواستي

 

كشوندم/حالا محتاج تو هستم/ كاش منم مثل تو بودم

 

چه شعرها من واسی تو گفتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

آرزو.....

از کسي که

دوستش داري ساده دست نکش!

شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي

و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن !

چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه!!!

من که بیخیال نمی شم. باور کن......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

مزار من....

مزار من

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم


یا چشم بپوش از منو از خویش برانم!!


یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

آرزو

اگر خیال سفر داری برو

خداوند به همراه تو

اما این را فراموش نکن هر جا که باشی من در انجا بار دیگر پا به دنیا خواهم گذارد

بسان نسیمی که چهره ی لاله گونت را در صبحگاه نوازش می کند

همچون غنچه ی گلی که با دستان لطیفت ان را خواهی چید

به صورت پروانه ای که بر شانه هایت سکنی می گزیند

دگر باره به دنیا خواهم امد و در شهر آشنای چشمانت در حین نگریستن به

 امواج روح نواز دریا باقی خواهم ماند

شاید هم همانند شب قشنگ عاشق سایه ای بر  سر افکارت بیفکنم و با

نسیم سحری با تو و دنیایت بدرود گویم

                                           و تا بعدتر از بهار باز هم در انتظارت نشینم

آرزو

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

عشق تو

ویادت هست در یک عصرپاییزی چه ها کردی

مرا با  یک  دلی غمگین  و تنها تو  رها کردی

گذشتی نرم ونمناک از نگاهی مانده در باران

تو با چشمان تر  چرا  اینگونه  تا  کردی

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

چرا دیوان شعرم را چنین ماتم سرا کردی

و رفتی و بگفتی تو بمان با  درد تنهایی

ندانستی غم شیرین برایم دست وپا کردی

همین امشب دلم میمیرد از احساس تنهایی

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

من و تو

من و تو

یادته با هم بودیم نذاشتن آدمها!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط  الیاس تنهای تنها...........  | 

 
...باران رویای پاییز...

...باران رویای پاییز...

خصوصی

<-PostContent->
:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |