...باران رویای پاییز...
خصوصی
فردا ان شاالله میرم . خدا حاجات همه رو بر آورده کند. یا امام رضا. دليل اينكه آرومم اميد لمس دستاته همين لبخند پنهاني كنار لحن گيراته دليل اينكه تنهايي همين دستاي تنهامه همين دنياي تاريكم همين ترديد چشمامه تو دلگيري نمي دوني چه رويايي به من دادي اگه فكر مي كني سردم برو رد شو تو آزادي نمي دوني چقد سخته تو پشت نبض ديواري نمي دونم تو اين روزا چه احساسي به من داري؟ نه اينكه سرد و مغرورم نه اينكه دور از احساسم بزار دست دلم رو شه بزار رويا رو بشناسم تمومه شهر خوابيدن من از فكر تو بيدارم يه روز مي فهمي از چشمام چه احساسي به تو دارم شبيهه حس پژمردن دچار شك و بي رنگي من آرومم... تو تنهايي... حقيقت داره دلتنگي...! گفتم سر بزرگون و . اکنون حاضر نیستم کبریتی روشن کنم که ببینم کجاست در کوچه لیلا نشست سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای واندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو...من نیستم گفت:ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد ر اهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت تو امتداد سرنوشت كي بود كه از تو مي نوشت زندگي من و تو رو با غم و غصه مي سرشت با اين همه گناه و درد كي ميره آخرش بهشت ببين،ببين كه دست من هر جا رسيد از تو نوشت رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم بعضی عشقا مثه حضرت آدمه( خوبیش اینه که اولین عشقته ) بعضی عشقا مثه حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی کنی) بعضی عشقا مثه حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب کشیده می شی ) بعضی عشقا هم مثه حضرت موسی هستن ( تا یه کم دور میشی یه گوساله میاد و جاتو می گیره . . . ) كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود دو تا چشمات پر از شادی واسه دل شكستگيم بود آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه عشق تو ، بودن با تو پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقيرن خوبه وقتي نيستي پيشم اونا دستمو مي گيرن راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت زندگيم رنگ خاک بود اگه تنها تو رو داشتم اگه ميشد واسه گريه رو شونت سر مي گذاشتم ... تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟! تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر آنزمانیکه فرو می ریزد و تو می دانی که به اندازه ی هر قطره ی آن عشق هم در دل من بیشتر می جوشد تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید آرزوی تازه می خواهم!!!!!!! ............................................... همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز بیاموز!!!!!!!!!!!!! ............................................. برای محبت باید زمزمه کرد و برای طلوع باید انتظار کشید ! برای دل باید خواند و برای حقیقت باید فریاد کشید !! برای زندگی باید زیست و برای بی تو باید جنگید !!! برای دوست داشتن باید تجربه کرد و برای عزیز باید گریست !!!! با حوادث باید عاقل بود و برای عشق باید مرد !!!!! گوشی نیست که آنرا بشنود چشمی نیست که آنرا ببیند و از مهم تر : قلبی نیست که همراهیت کند خسته ام و دلم در این شهر ماتم گرفته است شهری که عشق را هیچ می شمارد شهری که عشقش سراسر دلهره و ترس است شهری که دوست داشتن در آن گناه است آخر چرا ؟؟!!! عشق هیجان است و شور امید است و دلگرمی حرکت است و پویایی شیرینی است و مهربانی وسیع است و بزرگ عشق همان زندگیست پس چرا بی عشق سر کنیم ؟؟!! عشق را در کجای این بساط سبز خدا پهن کنیم ؟؟!! در کدامین دادگاه سکوتمان را بشکنیم ؟؟!! می روم ای دوست مقصد را نمی دانم!!! کوله بارم عشق است می روم تا شاید آسمان را فتح کنم و تو را می خوانم که کنارم باشی هر کجا باشم من تو را می خوانم!!! آرزویم همه سرسبزی توست!!!! اگه غمگين باشم دليل اين غم تويي اگه خنده رولبام موج بزنه درياي مواجم تويي اگه اشك ازروگونه هام چكه كنه ابربهاري تويي اگه توخواب باشم بدون توروخواب مي بينم اگه بيدار باشم مي خوام كنارتوباشم اگه تو جمع باشم حرف تورو پيش مي كشم اگه تنها باشم مي خوام به ياد توباشم اگه تمام زندگيمو به يادتومي گذرونم درعوض فقط از تويه چيزمي خوام مي خوام كه حس خوبتو راهي قلب من كني مي خوام كه توي شاديات يه لحظه يادمن كني تو اگر روزی باورم کردی مرا در آغوش بگیر...عذر خواهیش با من تو اگر روزی مفهوم عشق را درک کردی به من امید بده...باورش با من تو اگر روزی احساس کردی من در ذهنت نقش بسته ام لحظه ای درنگ کن...سکوتش با من تو اگر روزی برای بقای عشقمان نیاز به دعا داشتی رو به آسمان کن ...زجه هایش با من تو اکر روزی از سرنوشت و روزگار غمی به دل داشتی تحمل کن...دل شکستگیش با من تو اگر روزی باور کردی با رفتنت پیکری زیر خاکها مدفون میشود برو...جان دادنش با من تو اگر روزی دانستی من لحظه به لحظه عمرم را بیاد تو نفس میکشم آسوده باش..دل بستنش با من تو اگر روزی دل از من و عشقم بریدی من سکوت خواهم کرد تا تو بگویی:خاموش...نامردیش با من! تکیه به شونه هام نکن ، من از تو افتاده ترم ما که به هم نمی رسیم ، بسه دیگه بذار برم کی گفته که به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم ، نه قهرمان قصه ها نه بنده حلقه به گوش ، نه ناجی فرشته ها من عاشقم همین و بس ، غصه نداریم بی کسیم قشنگی قصه ماست اگه به هم نمی رسیم دست نوشته هایم مال توست اینان سخنان ناگفته دلم است آری... روی سخنم با توست از عشقمان نوشته ام از تجربه لحظات شیرین با تو بودن و تلخی روزهای به تو را ندیدن از کلماتی نوشته ام که قادر به تکلمشان نیستم هر آنچه نوشته ام از برای توست پس همه دل نوشته هایم تقدیم تو باد . . . چشماش خیس بود . . . مثله بارون اشک می ریخت . . . تا حالا ندیده بودم این طوری گریه کنه . . . . . . علت گریه اش رو نمی دونستم . . . ! با هر قطره اشکی که از روی گونه هاش سر می خورد ، دلم از جا کنده می شد . . . اشکاش منو وادار به گریه کردن می کرد ، ولی جلوی خودمو می گرفتم که مبادا یه موقع بغضم بترکه . . . همه آشنا شده بودند و من یکی غریب . . . همه علت خیسی چشماش رو می دونستند ولی من . . . گریه کردنش یه دلیل مبهم داشت . . . یه دلیل که منو یاد شبای سرد تنهاییم می انداخت ُ شبایی که تا صبح بیدار بودم و واسه باور حقیقت ها با خودم کلنجار می رفتم . . . ولی کاش علت خیسی چشماش حقیقت نداشته باشه . . .
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنیدو ادامه داد:
من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش.
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی .
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان .
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد![]()
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...!![]()
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
آغاز کسی باش که پایان تو باشد ![]()
![]()

![]()

![]()
به پیش تو خم میکنم .
تو دنیا هرچی عیون .
به خدمدت جمع میکنم .
گفتم توی باغچه تو
بجای گل دل میکارم
خودم میرم بارون میشم
به روی گلهات میبارم![]()
چشم به راه تو میمونم![]()
اگه مشنوی صدامو
تکیه کن بازم به شونم![]()
گوش بده ترانه هامو!![]()
![]()
هرکسی مثله یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثله ما پیاده ، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه ، یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن![]()
یا امام زمان این جمعه هم تموم شد .بیا و این همه زلم رو از رو زمین بردار بیا و من رو کمک کن . کمک کن تا خوب و بد دنیا رو بفهمم بدونم کی منو بازی میده و کی واقعا دوستم داره یا امام زمان ازت میخام شفام بده کمکم کن من دوستت دارم دوستم داشته باش. (از دوستان میخام برام دعا کنند )التماس دعا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و اما امروز...
باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!![]()
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري
هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





